در اين پست مي خواهم كمي در مورد دوران دانشجويي ام و چهار سال زندگي در غربت بنويسم.دوراني كه نمي دانم آن را دوران خوشي بنامم يا دوران ناخوشي.دوران خوب زندگي بنامم يا دوران بد. به هر حال هر چه بود با همه خوشي ها و ناخوشي هايش تمام شد.
روزي كه نتايج كنكور را اعلام مي كردند حس عجيبي داشتم.هي به اين فكر مي كردم كه چرا زماني كه مي خواستم فرم انتخاب رشته را پر كنم هي صبر مي آمد. در ذهنم علامت سوال بزرگي نقش بسته بود كه چند سال بعد برايم گره گشايي شد.گر چه به اين چيزها اعتقاد چنداني نداشتم.
بالاخره نتايج اعلام شد و من هم طبق روياهايم در دانشگاه سراسري و آن هم در رشته مهندسي مكانيك پذيرفته شدم.از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم.احساس مي كردم به خيلي از آرزوهايم خواهم رسيد.پيام تبريك بود كه از دوست وآشنا, خودي و غير خودي مي رسيد و خوشحالي را دو چندان مي كرد.اما غافل از آن كه روزگار چه خوابي برايم ديده است.
روز شنبه 26 شهريور 1384 به همراه پدرم براي ثبت نام راهي ديار غربت شديم.(چه روز تاريخي بود!)همان روز ثبت نام كرديم و برگشتيم.چند روز بعد هم زمان با عزيمت من به ديار غربت پدرم به دليل گرفتگي رگ پا بستري شد.روز جمعه,1 مهر به دانشگاه رسيدم و شب را در مسجد دانشگاه صبح كردم.صبح براي گرفتن خوابگاه اقدام كردم ولي خوابگاه نرسيد و مشكلات دو چندان شد.......
نمي خواهم زياد اطاله كلام كنم.بعد مدتي خوابگاه هم حل شد و روزهاي من در عشق سوزان سپري شد.امتحانات ترم يك رسيد و گندكاري ها شروع شد و تا همين ترم 8 هم ادامه داشت و بالاخره ما شديم 9 ترمه.
شكست عشقي و در پي آن عوض شدن مسير زندگي و شروع افسردگي و خاتمه آن و دوران جديد زندگي هم بدين ترتيب از راه رسيد.چند بار هم تصميم به انصراف از تحصيل گرفتم كه با وساطت و التماس مادرم بي خيال شدم.ولي اي كاش انصراف مي ديدم زيرا وقتي درس نخواني فرق آنچناني هم با انصراف ندارد و فقط تلف كردن عمر است و بدين ترتيب يكي از نفرات برتر چند المپياد دانش آموزي شهر در پاس كردن چند واحد ساده درسي مثل آهو در گل گير كرد.اما:
عيب گل چون همه گفتي هنرش نيز بگوي.
با شروع ترم 5 و ورود به خوابگاه داخل دانشگاه و زندگي با هم اتاقي هاي جديدم كه تا ترم 8 هم باهم بوديم و به اندازه برادر دوستشان دارم وضعيت را بهتر كرد.دوستاني كه هيچ وقت نگذاشتند غصه روزگار مرا به خود مشغول كند.هميشه خنده مان در فضاي خوابگاه طنين انداز بود و همه از دست خنده هاي ما شاكي بودند.گر چه ما به جرز ديوار هم مي خنديديم ولي واقعا به اين نتيجه رسيدم كه خنده چقدر در زندگي انسان موثر است و مي تواند حالات روحي فرد را عوض كند.جا دارد ياز در اينجا از دوستان گلم تشكر كنم و به خاطر همه اذيت هايم از آنها معذرت خواهي و طلب حلاليت كنم.
شب آخري كه در كنار هم بوديم چراغ را خاموش كرديم و تا مي توانستيم گريه كرديم.گاه برخي از خاطرات شيرينم به ياد مي آمد و در وسط آن گريه ها با صداي بلند مي خنديدم و گاه بسيار بدتر از گذشته گريه ميكردم.به قول شهريار:
گاه توييوي ياده ساليب من دلي ناي ناي دميشم سونرا گنه ياسه باتيب آغلاري هاي هاي دميشم
از ديگر خاطرات شيرين دوران دانشجويي ام مي توانم به چند سفري كه به شهر مقدس مشهد داشتم اشاره كنم كه ذكر خاطرات آن مجالي ديگر را مي طلبد.
خاطره شيرين ديگرم سفر به نجف اشرف و كربلاي معلي با دوستان عزيزم بود كه بي شك تا پايان عمر با من خواهد بود.
و اكنون هم در آستانه سفر حج هستم واگر قسمت شود چند روز ديگر عازمم.
البته نمي دانم اين سفرهاي زيارتي را از حيث فرصت دادن براي استغفار بدانم و يا از باب اين كه ديگر بهانه اي نياشد و فرداي قيامت خداوند گويد كه هر فرصتي خواستي دادم ولي هيچ عوض نشدي.
سخن آخرم با كساني باشد كه كنكور داده اند و منتظر نتايجند.
دوست عزيزم! وقتي داري دعا مي كني از خدا نخواه كه حتما در دانشگاه قبول شوي. بلكه از خدا بخواه آنچه كه برايت خير است را مقدر فرمايد و هميشه شاكر باش و به وضعيت بدتر از الانت فكر كن كه مي توانستي در آن باشي و به ياد داشته باش كه:
شكر نعمت نعمتت افزون كند كفر نعمت از كفت بيرون كند
روز دوشنبه 8/4/88 ساعت 3:45 بامداد
تغییر مسیر زندگی ممکن است در زندگی هر انسانی پیش بیاید.این تغییر مسیر گاه دست خود انسان است که معمولا معلول تصمیمی بزرگ و اراده ای قوی می شود و یا بر عکس نتیجه تصمیمی اشتباه و یا اراده ای ضعیف است و گاه دست عوامل عاطفی انسان است،مانند دل بستن ها،دل کندن ها جدایی ها و وصال ها. و گاه انسان در این تغییر مسیر هیچگونه اراده ای ندارد مانند تصادفات،اتفاقات و ...
گاه این تغییر مسیر مثبت است و گاه منفی.گاه سازنده است و گاه مخرب.گاه تو را به خدا می رساند و گاه از تو دور می کند.
بالاخره چه این تغییرات خواسته باشد و چه ناخواسته بايد تدابير مناسب را انديشيد و به قول شاعر:
مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش.
البته متن قبلي كه آماده كرده بودم را گم كرده ام و شايد اين هم از آن از دست خارج شدن ها باشد.
به هر حال براي اينكه سر ادب در ديده مخاطب فرود آورم،مي نويسم.باشد كه مورد مقبول واقع شود.
دكتر شريعتي مي گويد:((در شگفتم كه سلام آغاز هر ديداريست،ولي در نماز پايان است.شايد اين بدان معنا باشد كه پايان نماز آغاز ديدار است.))
و من مي گويم:
((هميشه خداحافظي پايان هر ديداري نيست.گاه خداحافظي آغاز يك زندگي جديد است.گاه خداحافظي آغاز يك رسيدن است و گاه خداحافظي آغاز يك خوشبختي است.شايد اگر تو هم خوب فكر كني به اين گفته ايمان آوري.))
ویکتور هوگو می نویسد:((محبوب من اگر بخواهم آنچه را که در سر دارم برایت بگویم،هزاران جلد كتاب مي شوم.اما اگر بخواهم آنچه را كه در دل دارم برايت بگويم،دو كلمه بيشتر نيست و آن دو كلمه اين است:دوستت دارم.))
آري من هم اي محبوبم فقط مي توانم بگويم كه دوستت دارم.
اين اس ام اسي بود كه چند شب قبل بدستم رسيد و اتفاقا آن هم در حالي كه دلي داشتم چند لحظه قبلش شكسته بود و سوخته بود و به تنگ آمده بود و دلي را شكانده بود و سوزانده بود و به تنگ آورده بود.
نمي دانم فلسفه وجودي دل چيست.اما هر چه هست آنكه آفريد،خوب مي دانست كه دارد چه چيزي خلق مي كند.براستي هر چه بر سرم مي آيد،چه خوب و چه بد اي دل تقصير توست.
اي دل چه ها كه نمي كني.گاه مي شكني،گاه گريه مي كني و ... .اما كاش يك روز هم تو بدست من افتي.آنقدر مي فشارمت تا به اندازه تمام اشك چشمهايي كه از من ريخته اي،آب از وجودت جاري شود.آنقدر مي زنمت تا به رنگ چشمهاي هر شبم در آيي و آنقدر شكنجه ات مي دهم كه رنگ پوستت به رنگ گونه هايم در آيد.
خيلي وقت ها آرزو مي كنم كه كاش واقعا دلي نداشتم و ياد اين شعر مي افتم كه:
بس كه تو رنجوندي مرا
هرگز نمي بخشم تو را.
اما بلافاصله با ياد اين شعر حافظ آرام مي گيرم:
من كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
و باز به قول حافظ:
در كار گلاب و گل،حكم ازلي اين بود
كين شاهد بازاري،وين پرده نشين باشد
جام مي و خون دل،هر يكي به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
خداي من نمي دانم از آخرين باري که با تو به مناجات پرداختم و راز دل با تو گفتم چقدر مي گذرد.اما مي دانم که هميشه نمک مي خورم و نمکدان مي شکنم.
آفريدگار من مي خواستم در نوشته هايم تو را محبوب خود صدا بزنم ولي از اعمال خود خجالت کشيدم،چرا که هيچ کس در حق محبوب خود کارهايي که من در حق تو مي کنم،نمي کنم.
خواستم معبود من فريادت زنم اما خوب که فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که با کدام عبادت تو را معبودم صدا بزنم،به کدام عبادتم،به کدام نمازم و يا به کدام تلاوتم بنازم
خواستم تو را معشوق خود صدا بزنم اما من که درد عشق کشيده ام،فهميدم که ادعايي واهي بيش نيست
خواستم تو را............
با هر عنوان و اسمي که خواستم تو را فرياد بزنم نتوانستم.اما به هر حال هر جا که روم،هر کاري که بکنم بالاخره تو آفريدگار مني.کاش لا اقل يک روز از اين هم خجالت نکشم.
خدايا خوب مي داني که امشب دلم گرفته بود و اصلا مي خواستم چيز ديگري بنويسم.اما دستم به قلم نرفت.من که هنوز در اولين قدم مانده ام چه بگويم
خدايا کاش مي دانستم دردم چيست؟خدايا کاش مي دانستم مرضم چيست؟خدايا کاش مي دانستم خواسته ام چيست؟(اگر دردم يکي بودي چه بودي؟)
خدايا نکند اين همه اضطراب و نارحتي به خاطر دور شدن از تو باشد؟خدايا نکند که فراموشت کرده ام و تو به اين وسيله مي خواهي مرا برگرداني؟
خدايا،خدايا،خدايا نمي دانم اين دل صاحب مرده کي آرام مي گيرد.
به خدا ديگر خجالت مي کشم که اسمت را ببرم.به خدا در درگاهت شرمگينم.اما مي دانم که اگر بخوابمو صبح بيدار شوم،باز همان آش است و همان کاسه.واقعا که عجب صبري داري
عجب صبري خدا دارد.
عجب صيري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد.
مي خواهم ادامه بدهم ولي ادامه دادنم جز افزدون بر بار گناهانم نيست.مي خواهم بار ديگر برگردم به آغوشت ولي مطمئنا ديري نخواهد پاييد..
ديگر نمي دانم چه کار کن.خودت دستمو بگير.
دیگه کم کم داره تعداد دفعاتی که برای پابوست اومدم فراموشم می شه، 5، 6، 7ویا... ولی آنچه مهمه واصلا فراموشم نمی شه، قول هاییه که بهت دادم وبعدش زدم زیرش. شما هم که ماشاا... به کرمت انگارشتردیدی، ندیدی! هربارکه قصد اومدن دارم، با خودم می گم، دیگه این دفعه با دفعات قبل فرق می کنه، دیگه این دفعه سرقولم می ایستم، دیگه این دفعه، همونی می شم که شما می خواین، ولی دیری نمی گذره وهمون آش وهمون کاسه. به قول بچه ها، گره ی کار ما مونده به دست ابوالفضل بازبشه. ازخدا پنهون نیست ازشما هم آقاجون چه پنهون که اونجا هم رفتم...هم رفتم به پابوس پدرش علی، رفتم ضریح شش گوشه ی مولا وبرادرش حسین وحتی حرم خودش ولی....
سبحه برکف، توبه برلب، دل پرازشوق گناه
معصیت راخنده می آید زاستغفارما
برای اینکه کارخودمو راحت کنم وکارهامو توجیه کنم، به قول سیاسیون، فرافکنی می کنم وهمه چیزرو می اندازم گردن زمین وزمان که: وای زمانه خراب است وخیلی ها این کارها رو حتی بدترازاین رو هم می کنن اما خم به ابرو نمیارن وتوی این جامعه ی آلوده به گناه، بهتر از این نمی شه زندگی کرد. ولی وقتی با خودم خلوت می کنم وفکرمی کنم، یاد این می افتم که امام زمان سربازانی از کشورهایی مثل آمریکا ، فرانسه و... دارن که ما اونجا رو ام الفساد می خونیم ومعتقدیم که اگرروزی قرارباشه که به یک جای زمین،عذاب الهی مانند آنچه برقوم لوط ونوح و... آمد، نازل بشه، حتما این مکانها هستند، اینجاست که پا پس می کشم، دلم یکهویی می ریزه ومن می مونم ورسوایی واین بارگناه... به قول معروف، وجدان یگانه دادگاهی است که نیازبه قاضی ندارد...نمی دونم بعدازاین، چند دفعه دیگه، برای پابوست خواهم اومدوچند باردیگه توبه خواهم کرد وتوبه خواهم شکست وشاید هم این آخرین فرصت ودیدارباشه، ولی به خوبی می دونم که:
همه عمربرندارم سرازاین خمارمستی
که هنوزمن نبودم که تودردلم نشستی
خلاصه، یا رضای غریب، توکه ضامن آهوی دربند شدی، مگه میشه روزی برسه که شیعیانت، توی گرفتاری باشن وضامنشون نشی؟ پس سفارش مارو هم بکن...
جایی خواندم، کسی خدمت یکی از ائمه ی بزرگوار رسید و پرسید: چه کنیم که دعاهایمان مستجاب شود؟ حضرت جواب دادند: با زبانی که گناه نکرده است دعا کنید. پرسیدند: چگونه ممکن است؟! چرا که تقریبا همه با زبانشان گناه کرده اند ( دروغ گفته اند، غیبت کرده اند، تهمت زده اند و...) حضرت فرمودند: همدیگر را دعا کنید.
نمی دانم اکنون که میهمان ودعوت شده ی ضامن آهو هستی چه حسی داری، چه نیتی داری و چه دردی؟
شاید مشکلت خانوادگی باشد، شاید چشمان امیدوار بیماری به دستان تو که رو به آسمان در حال دعاست، دوخته شده، شاید بعد از پشت سرگذاشتن چند سال تلاش بی وقفه، مدرکی گرفته ای و هم اکنون در جستجوی کاری شایسته ای، شاید آزمون کارشناسی ارشد داده ای و روزها را یکی پس ازدیگری سپری می کنی به امید فرارسیدن روز موعود واعلام نتایج، شاید به دنبال تشکیل خانواده ای، بعد از اینکه قصه ی هزار و یک شب دلت تمام شده ، بالاخره رهسپار جاده ی سرنوشت شده ای ودر قالب یک مراسم خواستگاری، آمادگی خود را برای زندگی مشترک اعلام کرده ای و اکنون منتظر جوابی، شاید هم به تازگی حال و هوای دلت، عوض شده و... کوتاه کنم کلامم را... عاشق شده ای، شاید نه خواستگاری رفته ای و نه عاشق شده ای، فقط دغدغه ی سربازی رفتن روز و شب را از یادت برده وشاید دراین سراشیبی پرپیچ و خم زندگی با چاله های اقتصادی
برخوردی. نمی دانم، شاید هم...
به هر حال بی غمی درد بزرگی است که دور از ما باد...
قطعا هیچ کس از این خوان پر نعمت اهل بیت دست خالی بر نخواهد گشت و بسته به آمادگی وظرفیت شخصیتش از آن بهره خواهد برد.
دوست دارید آنکه نزد خدا و پیغمبرش آبرو دارد و حجت خداوند بر روی زمین است برایتان دعا کند و میان آنچه تو خواستی و آنچه پروردگارت صلاح می داند، واسطه شود تا زودتر برآورده گردد.
آری! درست حدس زدید، کسی نیست جزامام عصر (عج)
دوستی تعریف می کرد که در روایت آمده است: « اگر می خواهید امام زمان (عج) برای شما دعا کند، برای اودعا کنید» پس بیایید در راس همه ی خواسته هایمان، فرج آقایمان باشد. ( اللهم عجل لولیک الفرج )
چرا که با ظهور منجی عالم بشریت، تمامی بی مهری ها، از میان خواهد رفت و آرامش و عدالتی که پروردگارمان وعده ی آن را داده است، برزمین حاکم خواهد شد.
ان الارض یرثها عبادی الصالحین
هر کاری که با نام خدا شروع نشود،ابتر است.پس به نام خدا.
در این وبلاگ که کار آن از امروز(یک شنبه ۲۷/۱۱/۸۷)مصادف با شب اربعین سرور و سالار شهیدان شروع می شود،قصد دارم نوشته ادبی و شخصی خودم را قرار دهم.بی صبرانه منتظر نظراتتان هستم.
با تشکر
