تبليغاتX
وبلاگ سعید آقایی
لبت "نه" گوید و پیداست می گوید دلت: "آری"

که این سان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری!



دلت می آید آیا از زبانی این همـه شیرین ؟

تو تنها حرف تلخی را ، همیشه بر زبان آری ؟



نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیّاری



تو را چون آرزوهایت همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری



چه زیبا می شود دنیا برای من ، اگر روزی

تو از آنی که هستی ، ای معما! پرده برداری




محمدعلی بهمنی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 11:46  توسط   | 

ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد

در می کهنه دیرینه ما افیون کرد

 

دیگران را می دیرینه برابر می‌داد

چو به این دلشده خسته رسید افزون کرد

 

این قدح هوش مرا جمله به یکباره ببرد

این می این بار مرا پاک ز خود بیرون کرد

 

تو مپندار که در ساغر و پیمانه ما

بت سنگین دل ما خون جگر اکنون کرد

 

آنچه در سینه مجنون منش دل خوانی

عشق خاکی است که با خون جگر معجون کرد

 

روز اول که به استاد سپردند مرا

دیگران را خرد آموخت، مرا مجنون کرد

 

دل حافظ که ز افسون لبت بیخود بود

چشم جادوی تواش بار دگر افسون کرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 2:6  توسط   | 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت


چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت


او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

پسری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 1:7  توسط   | 

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم
عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 
بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی ازجـور شمـع نیست 
عمری است درهوای تو می سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهــد شــو ای شــرار محــبت کــه بیغــشم

بـــاور مکن که طـعنه طــوفان روزگار 
جــز در هــوای زلــف تــو دارد مشــوشــم

سـروی شدم به دولت آزادگی کــه سر
بــا کـس فــرو نیــاورد ایـن طــبع سـرکشم

دارم چو شمـع، سرّ غمش بر سر زبان
لب می گزد چو غــنچه خـندان کـه خامــشم

هر شب چـو ماهـتاب به بالین من بتاب
ای آفــــتاب دلــکش  و مــــاه  پــــریوشــم

گـر زیر پیرهن شــده، پنهان کـنم تو را
ســـحر پـــری دمــیده  بــه پیــراهن کـــشم

لب بر لـبم بنه به نــوازش دمی چـو نی
تــا بشــنوی نــــوای غــزل های  دلکشـــم

ساز صبا به نــاله شــبی گفت شهریــار   
این کار توست من همه جور تـــو می کشم

محمدحسین بهجت تبریزی (شهریار)

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 0:15  توسط   | 

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است 


می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم


می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزادباش


گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی


آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی بر خوردهای سرد را

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 23:49  توسط   | 

دلم آشفته آن مايه‌ی نازست هنوز
مرغ پر سوخته در پنجه‌ی بازست هنوز
جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد
دل به جان آمد و او بر سر نازست هنوز
گرچه بيگانه ز خود گشتم و ديوانه ز عشق
يار، عاشق كش و بيگانه نواز است هنوز
خاك گرديدم و بر آتش من آب نزد
غافل از حسرت ارباب نياز است هنوز
گرچه هر لحظه مدد مى‌دهدم چشم پر آب
دل سودازده در سوز و گداز است هنوز
همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه ديوانه دراز است هنوز
گرچه رفتى ز دلم حسرت روى تو نرفت
در اين خانه به اميد تو بازست هنوز
اين چه سوداست «عمادا» كه تو در سر دارى
وين چه سوزيست كه در پرده سازست هنوز


ساعت 5:05 صبح

همه خفتند به غير از من و پروانه و شمع

فکر و خیال نمی ذاره بخوابم

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 5:6  توسط   | 

غزلي زيبا از کليات سعدي (شعر بسيار زيبا)

مرا خود با تو سري در ميان هست
وگرنه روي زيبا در جهان هست

وجودي دارم از مهرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست

مبر ظن کز سرم سوداي عشقت
رود تا بر زمينم استخوان هست

اگر پيشم نشيني"دل نشاني"
وگر غايب شوي در دل نشان هست

به گفتن راست نايد شرح حسنت
وليکن گفت خواهم تا زبان هست

ندانم قامتست آن يا قيامت
که مي گويد چنين سرو روان هست؟

توان گفتن به مه ماني ولي ماه
نپندارم چنين شيرين دهان هست

بجز پيشت نخواهم سر نهادن
اگر بالين نباشد آستان هست

برو سعدي که کوي وصل جانان
نه بازاريست کآنجا قدر جان هست

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 22:41  توسط   | 

سلام

خوبين؟

بالاخره بعد از ماهها فرصت آپ كردن پيدا شد.متن شعر فاصله هارو براتون مي زارم.اميدوارم خوشتون بياد.

قسمتهایی که در براکت آمده است از متن شعر اصلی است

اگه فاصلـــه افتاده اگه من با خودم سردم

تو کاری با دلم کردی که فکــرشم نمی کردم

چه آسون دل بریدی از دلــی که پای تو گیــره

که از این بدترم باشی واسه تو نفسـش میره

نمی ترسم اگه گاهــی دعــامون بــی اثــر می شه

همیـشـه لحظۀ آخـــر خـــدا نزدیکتر می شه

تو رو دستِ خودش دادم که از حـالم خبــر داره

که حـتـی از تو چشماشـو یه لحظه برنمی داره

تو امـید مـنی امـا داری از دسـت مـن مـیری

با دسـتهای خودت داری هـمه هسـتیمو میگیری

دعـا کردم تو روبـازم با چـشمی که نـخوابـیده

مگه مـیذاره دلتـنگی مـگه گـریه امـون مـیده

مریـضـم کـرده تنـهایی ببـین حـالم پریـشونه [ ببین چه سرد و خاموشم ]

من اونقدر اشـک مـیریزم کـه برگردی به این خـونه [ که برگردی به آغوشم ]

[ چه تلــخه تو همــون باشی که تنهائـــیمو می ســـازه

یه چــیزی جا بــزار اینجا مـــنو یـــاد تو بـــندازه

صــدا کن اســمــمو شــاید از این کابــوس برگردم

تو کـــاری با دلـــم کردی که فکـــرشم نمـــی کـردم ]

حسـابش رفته از دسـتم شبـایی رو کـه بـیدارم

شـاید از گـریه خوابـم بـرد درهـارو باز مـیذارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 3:50  توسط   | 

سلام سال نو بر همه مبارک.

به عنوان اولین پست سال نو شعر و لینک دانلود تیتراژ پایانی فیلم دلنوازان با صدای علی لهراسبی رو میزارم.گر چه فیلمو ندیدم ولی آهنگش واقعا عالی بود.اونقدر خوشم اومد که به عنوان آهنگ وبلاگ هم گذاشمش!

متن شعر:

حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم
دلم از کسي‌ گرفته که مي‌خوام براش بميرم

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي

باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن

پاي دنياي تو موندم ، مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

مثل آينه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو ميرم ، عاشقي کن ، منو نشکن

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه‌ هاي غم‌ انگيز جدايي

باز لحظه‌ هاي ناگزير دل‌ بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن

اینم لینک دانلود:    برای دانلود کلیک کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم فروردین 1389ساعت 0:59  توسط   | 

تا هستم اي رفيق نداني که کيستم

روزي سراغ وقت من آئي که نيستم



در آستان مرگ که زندان زندگيست


تهمت به خويشتن نتوان زد که زيستم


پيداست از گلاب سرشکم که من چو گل


يک روز خنده کردم و عمري گريستم




طي شد دو بيست سالم و انگار کن دويست


چون بخت و کام نيست چه سود از دويستم




گوهرشناس نيست در اين شهر شهريار


من در صف خزف چه بگويم که چيستم

----------------------------------------------------------

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد



شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد



در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزلها بمیرد



گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد



شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد



من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد



چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد



تو دریای من بودی آغوش باز کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 1:19  توسط   |