تبليغاتX
وبلاگ سعید آقایی
چند روزي بود كه مي خواستم عزمم را جزم كنم و در فضاي سايبر،كليدهاي نگارش را نوازش كنم،ولي افسوس كه به دليل گير كردن در بروكراسي اداری؛قلم را مجال سياه كردن نبود و امروز كه توانستم بنويسم به خاطر تجربه اي بود كه خداحافظي به من عطا كرد.گر چه دوست داشتم بيشتر بنويسم ولي ....
به هر حال براي اينكه سر ادب در ديده مخاطب فرود آورم،مي نويسم.باشد كه مورد مقبول واقع شود.
دكتر شريعتي مي گويد:((در شگفتم كه سلام آغاز هر ديداريست،ولي در نماز پايان است.شايد اين بدان معنا باشد كه پايان نماز آغاز ديدار است.))
و من مي گويم:
((هميشه خداحافظي پايان هر ديداري نيست.گاه خداحافظي آغاز يك زندگي جديد است.گاه خداحافظي آغاز يك رسيدن است و گاه خداحافظي آغاز يك خوشبختي است.شايد اگر تو هم خوب فكر كني به اين گفته ايمان آوري.))
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 0:18  توسط   | 

چند روز پیش داشتم به یکی از سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای گوش می دادم.مطلب جالبی از ویکتور هوگو نقل می کرد که برایم خیلی جالب بود.وآن این بود.

ویکتور هوگو می نویسد:((محبوب من اگر بخواهم آنچه را که در سر دارم برایت بگویم،هزاران جلد كتاب مي شوم.اما اگر بخواهم آنچه را كه در دل دارم برايت بگويم،دو كلمه بيشتر نيست و آن دو كلمه اين است:دوستت دارم.))

آري من هم اي محبوبم فقط مي توانم بگويم كه دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:25  توسط   | 

بي دلي هم عالمي داره،كاش هيچ وقت دلي نداشتم تا نشكنه و نسوزه و تنگ نشه.
اين اس ام اسي بود كه چند شب قبل بدستم رسيد و اتفاقا آن هم در حالي كه دلي داشتم چند لحظه قبلش شكسته بود و سوخته بود و به تنگ آمده بود و دلي را شكانده بود و سوزانده بود و به تنگ آورده بود.
نمي دانم فلسفه وجودي دل چيست.اما هر چه هست آنكه آفريد،خوب مي دانست كه دارد چه چيزي خلق مي كند.براستي هر چه بر سرم مي آيد،چه خوب و چه بد اي دل تقصير توست.
اي دل چه ها كه نمي كني.گاه مي شكني،گاه گريه مي كني و ... .اما كاش يك روز هم تو بدست من افتي.آنقدر مي فشارمت تا به اندازه تمام اشك چشمهايي كه از من ريخته اي،آب از وجودت جاري شود.آنقدر مي زنمت تا به رنگ چشمهاي هر شبم در آيي و آنقدر شكنجه ات مي دهم كه رنگ پوستت به رنگ گونه هايم در آيد.
خيلي وقت ها آرزو مي كنم كه كاش واقعا دلي نداشتم و ياد اين شعر مي افتم كه:
بس كه تو رنجوندي مرا
            هرگز نمي بخشم تو را.


اما بلافاصله با ياد اين شعر حافظ آرام مي گيرم:
من كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
                   منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
                   كه در طريقت ما كافريست رنجيدن

و باز به قول حافظ:
در كار گلاب و گل،حكم ازلي اين بود
                    كين شاهد بازاري،وين پرده نشين باشد
جام مي و خون دل،هر يكي به كسي دادند
                    در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 9:15  توسط   | 

آيا انسان گمان مي کند که اگر بگويد ايمان آورديم به حال خود رها مي شود؟
خداي من نمي دانم از آخرين باري که با تو به مناجات پرداختم و راز دل با تو گفتم چقدر مي گذرد.اما مي دانم که هميشه نمک مي خورم و نمکدان مي شکنم.
آفريدگار من مي خواستم در نوشته هايم تو را محبوب خود صدا بزنم ولي از اعمال خود خجالت کشيدم،چرا که هيچ کس در حق محبوب خود کارهايي که من در حق تو مي کنم،نمي کنم.
خواستم معبود من فريادت زنم اما خوب که فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که با کدام عبادت تو را معبودم صدا بزنم،به کدام عبادتم،به کدام نمازم و يا به کدام تلاوتم بنازم
خواستم تو را معشوق خود صدا بزنم اما من که درد عشق کشيده ام،فهميدم که ادعايي واهي بيش نيست
خواستم تو را............
با هر عنوان و اسمي که خواستم تو را فرياد بزنم نتوانستم.اما به هر حال هر جا که روم،هر کاري که بکنم بالاخره تو آفريدگار مني.کاش لا اقل يک روز از اين هم خجالت نکشم.
خدايا خوب مي داني که امشب دلم گرفته بود و اصلا مي خواستم چيز ديگري بنويسم.اما دستم به قلم نرفت.من که هنوز در اولين قدم مانده ام چه بگويم
خدايا کاش مي دانستم دردم چيست؟خدايا کاش مي دانستم مرضم چيست؟خدايا کاش مي دانستم خواسته ام چيست؟(اگر دردم يکي بودي چه بودي؟)
خدايا نکند اين همه اضطراب و نارحتي به خاطر دور شدن از تو باشد؟خدايا نکند که فراموشت کرده ام و تو به اين وسيله مي خواهي مرا برگرداني؟
خدايا،خدايا،خدايا نمي دانم اين دل صاحب مرده کي آرام مي گيرد.
به خدا ديگر خجالت مي کشم که اسمت را ببرم.به خدا در درگاهت شرمگينم.اما مي دانم که اگر بخوابمو صبح بيدار شوم،باز همان آش است و همان کاسه.واقعا که عجب صبري داري
عجب صبري خدا دارد.
عجب صيري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد.
مي خواهم ادامه بدهم ولي ادامه دادنم جز افزدون بر بار گناهانم نيست.مي خواهم بار ديگر برگردم به آغوشت ولي مطمئنا ديري نخواهد پاييد..
ديگر نمي دانم چه کار کن.خودت دستمو بگير.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:22  توسط   |