تبليغاتX
وبلاگ سعید آقایی - نمی دانم کجا این دل اسیره؟
آيا انسان گمان مي کند که اگر بگويد ايمان آورديم به حال خود رها مي شود؟
خداي من نمي دانم از آخرين باري که با تو به مناجات پرداختم و راز دل با تو گفتم چقدر مي گذرد.اما مي دانم که هميشه نمک مي خورم و نمکدان مي شکنم.
آفريدگار من مي خواستم در نوشته هايم تو را محبوب خود صدا بزنم ولي از اعمال خود خجالت کشيدم،چرا که هيچ کس در حق محبوب خود کارهايي که من در حق تو مي کنم،نمي کنم.
خواستم معبود من فريادت زنم اما خوب که فکر کردم به اين نتيجه رسيدم که با کدام عبادت تو را معبودم صدا بزنم،به کدام عبادتم،به کدام نمازم و يا به کدام تلاوتم بنازم
خواستم تو را معشوق خود صدا بزنم اما من که درد عشق کشيده ام،فهميدم که ادعايي واهي بيش نيست
خواستم تو را............
با هر عنوان و اسمي که خواستم تو را فرياد بزنم نتوانستم.اما به هر حال هر جا که روم،هر کاري که بکنم بالاخره تو آفريدگار مني.کاش لا اقل يک روز از اين هم خجالت نکشم.
خدايا خوب مي داني که امشب دلم گرفته بود و اصلا مي خواستم چيز ديگري بنويسم.اما دستم به قلم نرفت.من که هنوز در اولين قدم مانده ام چه بگويم
خدايا کاش مي دانستم دردم چيست؟خدايا کاش مي دانستم مرضم چيست؟خدايا کاش مي دانستم خواسته ام چيست؟(اگر دردم يکي بودي چه بودي؟)
خدايا نکند اين همه اضطراب و نارحتي به خاطر دور شدن از تو باشد؟خدايا نکند که فراموشت کرده ام و تو به اين وسيله مي خواهي مرا برگرداني؟
خدايا،خدايا،خدايا نمي دانم اين دل صاحب مرده کي آرام مي گيرد.
به خدا ديگر خجالت مي کشم که اسمت را ببرم.به خدا در درگاهت شرمگينم.اما مي دانم که اگر بخوابمو صبح بيدار شوم،باز همان آش است و همان کاسه.واقعا که عجب صبري داري
عجب صبري خدا دارد.
عجب صيري خدا دارد
عجب صبري خدا دارد.
مي خواهم ادامه بدهم ولي ادامه دادنم جز افزدون بر بار گناهانم نيست.مي خواهم بار ديگر برگردم به آغوشت ولي مطمئنا ديري نخواهد پاييد..
ديگر نمي دانم چه کار کن.خودت دستمو بگير.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:22  توسط   |