بي دلي هم عالمي داره،كاش هيچ وقت دلي نداشتم تا نشكنه و نسوزه و تنگ نشه.
اين اس ام اسي بود كه چند شب قبل بدستم رسيد و اتفاقا آن هم در حالي كه دلي داشتم چند لحظه قبلش شكسته بود و سوخته بود و به تنگ آمده بود و دلي را شكانده بود و سوزانده بود و به تنگ آورده بود.
نمي دانم فلسفه وجودي دل چيست.اما هر چه هست آنكه آفريد،خوب مي دانست كه دارد چه چيزي خلق مي كند.براستي هر چه بر سرم مي آيد،چه خوب و چه بد اي دل تقصير توست.
اي دل چه ها كه نمي كني.گاه مي شكني،گاه گريه مي كني و ... .اما كاش يك روز هم تو بدست من افتي.آنقدر مي فشارمت تا به اندازه تمام اشك چشمهايي كه از من ريخته اي،آب از وجودت جاري شود.آنقدر مي زنمت تا به رنگ چشمهاي هر شبم در آيي و آنقدر شكنجه ات مي دهم كه رنگ پوستت به رنگ گونه هايم در آيد.
خيلي وقت ها آرزو مي كنم كه كاش واقعا دلي نداشتم و ياد اين شعر مي افتم كه:
بس كه تو رنجوندي مرا
هرگز نمي بخشم تو را.
اما بلافاصله با ياد اين شعر حافظ آرام مي گيرم:
من كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم كه ديده نيالوده ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافريست رنجيدن
و باز به قول حافظ:
در كار گلاب و گل،حكم ازلي اين بود
كين شاهد بازاري،وين پرده نشين باشد
جام مي و خون دل،هر يكي به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 9:15  توسط
|