تبليغاتX
وبلاگ سعید آقایی - چه زود دير مي شود.(به بهانه پايان زندگي دانشجويي)

در اين پست مي خواهم كمي در مورد دوران دانشجويي ام و چهار سال زندگي در غربت بنويسم.دوراني كه نمي دانم آن را دوران خوشي بنامم يا دوران ناخوشي.دوران خوب زندگي بنامم يا دوران بد. به هر حال هر چه بود با همه خوشي ها و ناخوشي هايش تمام شد.

روزي كه نتايج كنكور را اعلام مي كردند حس عجيبي داشتم.هي به اين فكر مي كردم كه چرا زماني كه مي خواستم فرم انتخاب رشته را پر كنم هي صبر مي آمد. در ذهنم علامت سوال بزرگي نقش بسته بود كه چند سال بعد برايم گره گشايي شد.گر چه به اين چيزها اعتقاد چنداني نداشتم.

بالاخره نتايج اعلام شد و من هم طبق روياهايم در دانشگاه سراسري و آن هم در رشته مهندسي مكانيك پذيرفته شدم.از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيدم.احساس مي كردم به خيلي از آرزوهايم خواهم رسيد.پيام تبريك بود كه از دوست وآشنا, خودي و غير خودي مي رسيد و خوشحالي را دو چندان مي كرد.اما غافل از آن كه روزگار چه خوابي برايم ديده است.

روز شنبه 26 شهريور 1384 به همراه پدرم براي ثبت نام راهي ديار غربت شديم.(چه روز تاريخي بود!)همان روز ثبت نام كرديم و برگشتيم.چند روز بعد هم زمان با عزيمت من به ديار غربت پدرم به دليل گرفتگي رگ پا بستري شد.روز جمعه,1 مهر به دانشگاه رسيدم و شب را در مسجد دانشگاه صبح كردم.صبح براي گرفتن خوابگاه اقدام كردم ولي خوابگاه نرسيد و مشكلات دو چندان شد.......

نمي خواهم زياد اطاله كلام كنم.بعد مدتي خوابگاه هم حل شد و روزهاي من در عشق سوزان سپري شد.امتحانات ترم يك رسيد و گندكاري ها شروع شد و تا همين ترم 8 هم ادامه داشت و بالاخره ما شديم 9 ترمه.

شكست عشقي و در پي آن عوض شدن مسير زندگي و شروع افسردگي و خاتمه آن و دوران جديد زندگي هم بدين ترتيب از راه رسيد.چند بار هم تصميم به انصراف از تحصيل گرفتم كه با وساطت و التماس مادرم بي خيال شدم.ولي اي كاش انصراف مي ديدم زيرا وقتي درس نخواني فرق آنچناني هم با انصراف ندارد و فقط تلف كردن عمر است و بدين ترتيب يكي از نفرات برتر چند المپياد دانش آموزي شهر در پاس كردن چند واحد ساده درسي مثل آهو در گل گير كرد.اما:

عيب گل چون همه گفتي هنرش نيز بگوي.

با شروع ترم 5 و ورود به خوابگاه داخل دانشگاه و زندگي با هم اتاقي هاي جديدم كه تا ترم 8 هم باهم بوديم و به اندازه برادر دوستشان دارم وضعيت را بهتر كرد.دوستاني كه هيچ وقت نگذاشتند غصه روزگار مرا به خود مشغول كند.هميشه خنده مان در فضاي خوابگاه طنين انداز بود و همه از دست خنده هاي ما شاكي بودند.گر چه ما به جرز ديوار هم مي خنديديم ولي واقعا به اين نتيجه رسيدم كه خنده چقدر در زندگي انسان موثر است و مي تواند حالات روحي فرد را عوض كند.جا دارد ياز در اينجا از دوستان گلم تشكر كنم و به خاطر همه اذيت هايم از آنها معذرت خواهي و طلب حلاليت كنم.

شب آخري كه در كنار هم بوديم چراغ را خاموش كرديم و تا مي توانستيم گريه كرديم.گاه برخي از خاطرات شيرينم به ياد مي آمد و در وسط آن گريه ها با صداي بلند مي خنديدم و گاه بسيار بدتر از گذشته گريه ميكردم.به قول شهريار:

گاه توييوي ياده ساليب من دلي ناي ناي دميشم سونرا گنه ياسه باتيب آغلاري هاي هاي دميشم

از ديگر خاطرات شيرين دوران دانشجويي ام مي توانم به چند سفري كه به شهر مقدس مشهد داشتم اشاره كنم كه ذكر خاطرات آن مجالي ديگر را مي طلبد.

خاطره شيرين ديگرم سفر به نجف اشرف و كربلاي معلي با دوستان عزيزم بود كه بي شك تا پايان عمر با من خواهد بود.

و اكنون هم در آستانه سفر حج هستم واگر قسمت شود چند روز ديگر عازمم.

البته نمي دانم اين سفرهاي زيارتي را از حيث فرصت دادن براي استغفار بدانم و يا از باب اين كه ديگر بهانه اي نياشد و فرداي قيامت خداوند گويد كه هر فرصتي خواستي دادم ولي هيچ عوض نشدي.

سخن آخرم با كساني باشد كه كنكور داده اند و منتظر نتايجند.

دوست عزيزم! وقتي داري دعا مي كني از خدا نخواه كه حتما در دانشگاه قبول شوي. بلكه از خدا بخواه آنچه كه برايت خير است را مقدر فرمايد و هميشه شاكر باش و به وضعيت بدتر از الانت فكر كن كه مي توانستي در آن باشي و به ياد داشته باش كه:

شكر نعمت نعمتت افزون كند كفر نعمت از كفت بيرون كند

روز دوشنبه 8/4/88 ساعت 3:45 بامداد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 3:54  توسط   |